اگر سر را نباشد رمز و رازی
از او راضی بود هم شحنه هم قاضی
ولکن پندی هم بشنو تو از ماضی
که ای از حق خود راضی
اگر سر را چنین داری تو در بازی
محقق دان که می بازی در این بازی
دلم خواهد بگویم نازنین ساقی
بیارم باده ای تا در سرم شوری دراندازیم
" فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم "
که تا هم شحنه هم قاضی
بدانند این سر پر رمز و راز ما
ندارد تاب این همه بازی
ما که بچه بودیم شیر مادر می خوردیم و یواش یواش داشتیم شیر می شدیم که شیر مادر خدابیامرزمان خشکید و بالاجبار بزرگ شده شیر خشک شدیم !!
در جوانی هم تمام اندوخته های کاریمان را دادیم دانشگاه آزاد و آزادانه فارغ التحصیل شدیم و شدیم متخصص مواد غذائی ولکن باز پولی برای شیر خریدنمان و شیر خوردنمان نماند و شیر شدنمان به همان فارغ التحصیل شدن از دانشگاه آزادمان ختم شد . اینک سر پیری که پاهایمان توان ایستادن در صف های طولانی شیر را ندارد نه تنها که شیر نشده ایم بلکه به پوکی استخوان ناشی از کمبود شیر نیز مبتلا گشته ایم ولکن به جان مسئولین دعا می کنیم آنهم محرمانه !! امیدوارم شیرفهم شده باشید که چه می فرمائیم !!
گفتم : زمین پیمای ما به موقع و حتی ده دقیقه قبل از موعد به مقصد رسید بدون اینکه هوائی شده باشیم !
گفت : ای کاش هواپیماهای ما مدتی در خدمت زمین پیماها مشغول کارآموزی باشند !
گفتم : باشند یا نباشند ما زمینی هستیم و هوائی نخواهیم شد گو اینکه هواپیمائی مصمم است همه مردم را خارج از نوبت هوائی کند!
چنین بنظر میرسد که هوائی شدن هم حق مسلم ماست و ما بیخبریم !!